|
به اطرافم نگاه کردم.... او نبود....! اما فقط او بود که میتوانست تنهاییه مرا پر کند!!! اندکی سرما خورده ام....صدای عطسه ام تا چند فرسخی شندیده میشود! انگار دلم تنگ بود... ... موهای کامواییش که از دو طرف گیس شده بود ....مرا به یاده تو می اندازد!! چشمهای بی نگاهش ٬ که به هیچکس نگاه نمیکرد ...مرا بیاده تو می اندازد!! لبخندش ! وقتی که تو شاد بودی ... لبخندش! وقتی که تو غمگین بودی... این به اجبار خندیدن مرا به یاده تو می اندازد!!! با او میگفت...اما او هیچ نمیگفت!! چون هیچگاه نمیشنید...این نشنیدن ها مرا به یاده تو می اندازد!! پیشه رویش مینشست..اما اوو به جایی خیره بود...از کنارش دوور میشد...او باز هم خیره بوود.. آری ..اوو نمیدید...هیچگاه اورا ندید! این ندیدن ها مرا به یاده تو میاندازد...! دلم میخواست در آغوشش بگیرم..دلممیخواست ماله من میشد!!! افسوس..این زیاده خواهی ها هم مرا به یاده تو میاندازد.!!! آه..راستی! سلام عروسکه کودکی های خواهرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همش یه سو تفاهم بود ... نه بیشتر
ترم جدیدم شروع شده بود باید واسه کلاسها ثبت نام میکردم حتی وقت نداشتم سرمو بخارونم دیگه چه برسه بیام روی نت. خلاصه متاسفم که فکر کردید قهر کردم. سعی میکنم بیشتر نظرهای بلاگم رو چک کنم. فعلا"...
یلدا باهام اشتی کردش.... دله حسودا بسوزه... میتونین بگین چرا علاقه توو وجوده ما آدماست؟۱ که اینطور آدمارو جذب میکنه... که حتی کیلومتر ها هم نمییتونن جلوشو بگیرن///! سعی کنیم دوست داشته باشیم...علاقه مند شیم ...عاشق شیم....و آخرش هم دیوونه!!!! من اینو قبول دارم که سادگی یعنی همه چیز توو دنیا..... شما چی؟!
اعتماد کردن خیلی سخته... سخت تر از دیدنه کسی که ازش متنفری!!!!!!!!!!! !!!!!!!! !!!!! من دلم میخواد جزام بگیرم که دیگه نتونم خودمو ببینم...!!!! چند وقتیه یلدا دیگه دوسم نداره... چرا؟ نمیدونم...شاید اعتمادی که بهم کردو از بین بردم!!! گرممه ولی آتیشو دوست دارم.... گاهیم سردم میشه ...اره...برفو هم دوست دارم.... نمیدونم چرا بهش علاقه دارم.....چرا دوسش دارم.... سادگیشو دوست دارم....اما اون هیچیمو دوست نداره.... زندگی خاموش نمیشود وقتی شمع کم سو شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تقدیم به مدیره از من ناراصیه وبلاگم یلدا حالم بهم میخوره از چرت نویسا...(اون احمقی که اون پیامو فرستاده)
این اولین پست منه. راستش میخواستم زودتر آپ کنم... ولی وقتی دیدم پست قبلی چقدر قشنگ نوشته شده خجالت کشیدم. من یه دانشجوی ۱۸ ساله هستم که از کوچکی از ایران جدا شده. خیلی دوست داشتم دانشگاه رو ایران باشم... با سهمیه منطقه ۳ و یکم درس خوندن میتونستم تهران قبول شم ولی خونوادم خیلی به موضوع ایران حساس اند پس نشد... امیدوارم وبلاگ خوبی پیش رو داشته باشیم. فعلا"...
من سمولینام....پسره این وبلاگ... راستش واسه تحقیقاتی اومدم یه جای دور افتاده... به زوور حتی یه خطه تلفن پیدا کردم... خدارو شکر به هر صورتی بود کانکت شدم...البته kbps 17 !!!! اتاقه تاریکی بود...نوره صفحه ی لپتاپم اتاقو روشن کرده بود..احساس میکرم سکوتو تنهایی داره بیچارم میکنه...که یهو دیدم یکی عطسه کرد...وقتی روومو برگردووندم..با عده ای آدم مواجه شدم..تعدادشون به 7 نفر میرسید.. اره..اونا کنجکاو بودن !!!!!!!!!!!!! . اینجا بر خلافه همه جا ، همه توو تاریکی بیدار میشن تا کم کم هوا روشن شه این در حالیه که ماها زمانی بیدار میشیم که دیگه ظهر شده..!! سکوته اینجا همراه با هوای سرده صبحگاهیش واقعا دلچسبه...قشنگترش اینجاست که مجبوری واسه شستن دستو صورتت از اب 6- درجه استفاده کنیو نگاه یک گاوه احمقو در 1 متریت تحمل کنی!! اینجا دختر پسراش یه جوره دیگن! اینجا دختراش بر عکسه شهر که تقریبا چیزی رو سر ندارن..2 تا روسری میزارن.. شاید واسه سرماش باشه...ولی نه ...اینجا ظهراشم خیلی گرمه ولی باز اونا همونطورن!!! و اینجا پسراش همیشه خستن!! نه خسته از زیاد خوابیدنو موزیکه Rap گوش دادن نه....خسته از کاره زیادو استراحته کم!! راستی اینو هم بگم که اینجا هیچ پسری هیچ دختریو میییییییخ نمیشه!!!! .... دیره... دیر وقته... دلم واسه شهر تنگ شده ...من ماله اینجا نیستم....پس نباید ویرووسه نجابت خوریه شهریو به پسرایه دهاتیه اینجا انتفال بدم... باید برگردم... ... راستی من سلام کردم ..ولی هیچکس نشنید...!!!!! |
About![]()
سلام
بهمن 1387 Authorsیلداسمولینا Specific |